تبلیغات
خاطرات بچه های کلاس اول 4
خاطرات بچه های کلاس اول 4
تمامی خاطرات و دلنوشته ها....
نفس صد دفعه بهت گفتم اینارو پات نکن :دی





طبقه بندی: مطالب خنده دار،
ارسال در تاریخ جمعه 5 مهر 1392 توسط نماینده کلاس!
تمـام عروسکــ هـای دنیـا یتیـم می ماندند



اگــر خـدا دختـر را نمی آفرید...




ارسال در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط نماینده کلاس!
نفس جون تو نمی خواستم رازتو فاش کنم ولی مجبورم کردی !خخخخخ
اینم عکس نفس وقتی میخواد نوشابه باز کنهیواشکی ازش فیلم گرفتم :دی




ارسال در تاریخ سه شنبه 19 شهریور 1392 توسط نماینده کلاس!
سلامـــ.
دیدم نفس پرداخته به خندوندن ملت منم گفتم یه خاطره بنویسم.
زنگ مطالعات بود و بچه ها بسی خسته!
چهارشنبه زنگ آخر اونم مطالعات یعنی چی؟....درسته دوستان یعنی بدبختی.
هیچی دیگه همه وا رفته بودن مثه چی فقط گوش میدادیم تا تموم شه.دبیر محترمه داشتن حرف میزدن که از کنار تخته گذشتن دقیقا 1 ثانیه به جون نفس 1 ثانیه بعد از اینکه از کنار تخته سیاه رد شد یه تابلو عکس بود بالای تخته افتاد پایین!
ینی معلم اینطوری شد جون خودم:
حالا همه بچه ها خودشون رو نگه داشته بودن نخندن ! :) اخه خیلی بد بود اگه 1 ثانیه دیر رد شده بود به جون همین نفس مغزش متلاشی شده بود خیلی محکم خورد زمین!
هیچی دیگه 30 دیقه مونده بود خانوم با این وضعیت که نمیتونست درس بده .اول یه خورده ساکت بود و اینور اونور میرفت بعد که رفت بیرون کلاس بعدم تصمیم گرفت که دیگه درس نده .
اینقدر خوشحال شده بودیم همه انرژی گرفتیم اون بدبخت هی تو سالن راه میرفت و با خودش پچ پچ میکرد
همین که دبیر رفت بیرون کلاس پوکید
بچه ها یادتونه چقد خوشحال بودیم؟از خوشحالی سرمون رو از پامون نمیشناختیم
هی روزگار چه روز خوبی بود :)
این پست به درخواست فلفل (فاطی م) نوشته شد.باشد که پاینده باشید

پخ .نوشت:یه عکس بد گذاشتم ادامه مطلب ...اینکه یه کودک توسط یه کوسه خورده شد.اگه دلش رو دارین برید ادامه.

پل .نوشت : بدون شرح!





ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 شهریور 1392 توسط نماینده کلاس!
با سلامـــــــــــــ
نماینده کلاس صحبت میکنه!
آقا بسی در عجبیم ما! نفس خانم لطف کردن قدم رنجه فرمودن یه سری زدن به وب! داریم مردم؟!ینی الان در حالت رو به موت هستم.
مچکریم از پستهای عالی قدرت نفس جان.

به افتخار نفس زنگهای ریاضی را به تصویر می کشیمــــ .چون این بشر با دبیر ریاضی ماجرا ها داشتن.حالا میگم واستون.
این دبیر ریاضی ما خیلی خوشگل بین بروبچ فرق میذاشت!کلا نحوه صحبت کردنش اینجوری بود: اونایی که بیستن ، بقیه کلاس!! ینی قشنگ تو حلقم
همین نفس محترم هم جز همونایی که بیستن تشریف داشتن...یه دفعه این دبیر لطف میکنن یه سوال میپرسن که برق از کله ی بچه های مردم میپره .همین نفس خانوم هم بالا میبرن اون دست مبارکو که جواب بدن.
هیچی دیگه این بشر رفت پای تابلو و به حالت زیبایی شروع کرد به نوشتن(همینجور یادم میاد خندم میگیره!)ینی همینجور که نفس داشت می نوشت خانم پشت سرش پاک میکرد!وای خدایا کلاس رو هوا بود این دوتا داشتن به جدال نا برابرشون ادامه میدادن!من غش کرده بودم از خنده.نفس مینوشت با اراده ی تمام نشدنی خانم قشنگ پشت سرش با تخته پاک کن همه رو پاک میکرد با اراده ای توصیف نشدنی!
هیچی دیگه همین که نفس کارش تموم شد برگشت دید هیچی رو تابلو نیست! احساس کردم الان گریه ش میگیره.بچه اینقد با ذوق سوال حل کرده بود!
تنها جمله معلم محترم: نه اینطوری قشنگ نیست!

نفس:

دبیر:

کل کلاس:

جاتون خالی...خیلی معلم منگی بود!
هر کاری میکردی یا هر چی میگفتی فقط میگفت نه اینطوری قشنگ نیست! همه رو پاک میکرد قشنگ دماغتو میسوزوند خودش از اول جواب میداد!
همیشه خدا هم این مقنعه ش گچی بود!
وای یادمه با فاطی رفته بودیم بالای پله ها نگهبانی بدیم که دبیر کی میاد.چشمتون روز بد نبینه اول صبح بود زنگ اول این داشت میومد بالا مقنعه ش گچی بود!
وای خدا چقد خندیدیم. من و فاطی داشتیم میترکیدیم!
کلا این مقنعه دبیر ریاضی مشهور بود!
ینی اولین کسی که معمولا واسه تقلید کردن انتخاب میکردیم دبیر ریاضی بود.
هنوزم گاهی وقتا یه یادی ازش میکنیم
پیشی نوشت: میدونم کم بود ولی دیگه چیزی یادم نمیاد.لعنتی اینقد ننوشتم که یادم رفت
پل نوشت: دوستان یه عکس گذاشتم ادامه مطلب لطفا لطف کنید افرادی برن ببینن که جنبه دارن.مرسی از همکاری
پس فردا نوشت: این عکس هم تقدیم به همه ی ....؟!





ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط نماینده کلاس!

سلامـــــــــ.

در اقدامی مهم میخوام عرض کنم به خدمتتون که من زنده میباشم.نه اینکه خیلی ازم خبر گرفتین!گفتم یه اپی کنم از نگرانی در بیاین واقعا 

امروز جیغ جیغو اومده بود مدرسه! رفته رشته ی معماری .خیلی خوشحال شدیم جمیعا!به مناسبت افتخار ورود نه چندان مهمش میخوام اپ کنم وب از حالت پوسیدگی در بیاد.این نفس هم انگار نه انگار!چسبیده به درس و مشق.من نمیدونم میخواد اخر به کجا برسه با این همه درس خوندن اخه

در این اپ زنگ های بسیار جالب و هیجان انگیز زیست رو میخوام به تصویر بکشم که بسی خوفناک بود

این معلم بسیار بسیار بسیار محترم ما از همون جلسه ی اول به قول معروف اب پاکی رو ریخت رو سرموناخه نه اینکه ما اصلا به شیطونی معروف نبودیم و اینا...یعنی زنگهای زیست تنها زنگی بود که ما واقعا به عنوان دانش اموز پشت صندلی ها می نشستیم.بلیــــــــــ

یه روز اومد سر کلاس همه بچه ها داشتن با هم حرف میزدن،جیغ میزدن،میخندیدن .اومد نشست پشت میز و در حالی که دماغش رو چین داده بود با تاسف به همه نگاه میکرد همه نشستن اروم سر جاشون.یهو وسط اون سکوت یکی از اون اخر داد زد فاطی! و یک عدد جامدادی رو پرت کرد!خلاصه کلاس رفت رو هوادر همون لحظه خانم در حالی که انگار چیزی رو میشمرد گفت: . سن ،صفر! شعور ،صفر! ادب ،صفر!کلاس، صفر!

مثلا داشت سرزنش میکرد.قشنگ معلوم بود همه خودشونو نگه داشتن تا نخندن.خدایی خیلی بامزه ضایع میکرد.

مثلا ازش میپرسیدی چرا این ویتامین اینجوریه و... می گفت : حالا من ازش میپرسم ببینم چرا اینجوریه!

یه بار داشت درس میداد که ویتامین توی جگر ماهی که ما میخوریم هم هستملودی گفت: ای مگه جیگر ماهی رو هم میخورن؟!

خانم یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت: والله من سر سقره شما نبودم ببینم میخورین یا نهدفعه بعدی خواستین ماهیبخورین منو خبر کن ببینم میخورین یا نهتا اخر کلاس همه داشتن میخندیدن.

یا یه بار داشت درس میداد که انسانها از نوع مرده خوار هستند... یهو نفس داد زد: وای نه.خانم مرده؟

خانم دوباره یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت: پــ نــ پـــ! مثلا داری مرغ میخوری مرغه داره قد قد میکنه!!! اون داره قد قد میکنه پاش تو دهن توئه!!!نمیدونین اون روز چه قد خندیدیم!!!

یه بار هم با جدیت تمام داشت درس میداد در مورد یه دانشمند به اسمه ون هلمونت.چند دقیقه بعد که رفت سر دانشمند بعدی در موردش توضیح که داد میخواست اسمشو بگه با تاکید و کشش خاصی دوباره گفت: ون  هل  مونت!

اول هیچکس چیزی نگفت اما یدفعه کلاس پوکید!نمیدونین با چه اعتماد به نفس و تاکیدی گفت.داشتیم می مردیم از خنده

یا یه بار دیگه فاطی چون تصادف کرده بود 1 ماه نیومد مدرسه .بعد یه ماه که اومد دستش باندپیچی شده بود خانم گفت: تو کجا بودی و اینا...فاطی هم شروع کرد به تعریف کردن به اخراش که رسیده بود گفت:خلاصه 6 متر پرت شدم بیرون از ماشین!

خانم با تعجب گفت:6 متر!!! بعد ریلکس شد و گفت: هان.پس اونوقت چرا نمردی ؟

کلاس رفت رو هوا

ولی معلم باحالی بود از نظرمن! حالا امسال که معلممون واسه زیست عوض شده تازه قدر اون کابوس هر شب رو میدونیموالا!

پ.ن: قراره تو ابان واسه درس امادگی دفاعی 3 روز ببرنمون شلمچه.به نظر میاد خوش میگذره.اما شاید بابای من اجازه ندهدعا کنین اجازه بده خیلی دوس دارم برم

پس فردا نوشت: امسال هم اتفاقات جالبی میوفته از این به بعد اتفاقات دوم تجربی رو هم (بله من رفتم تجربی!) می نویسم.فقط اخرش میگم این ماله کلاس اول 4 یا دوم تجربی.

پنگول نوشت: به امید دیدار یه پست از نفس!

همینو کم داشتیم!

 




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ یکشنبه 23 مهر 1391 توسط نماینده کلاس!

سلامـــــــــــــــــــ

دوستان نگران عنوان نباشید.اصلا مطالب بد اموزی توی این پست نیستاین پست خاطره های من و فاطی و ساختن انواع بد و بیراه برای افراد کلاس میباشدماجرا از اونجایی شروع شد که....

سر کلاس فک کنم ادبیات یا زبان فارسی بود داشتم با جدیت تمام گوش میکردم که یهو فاطی بم گفت:"یخ!" بعدش خودشو و مهسا زدن زیر خندهمن بیچاره مظلوم اون وسط نمیدونستم الان باید بخندم یا بزنم اونا رو لت و پار کنم!!! زنگ تفریح فاطی هر چی دم دستش بود به من میگفت: یخ ، یخ صفت، بیشعور، کلا قاطی ، یخ اب نشده ... کلا حالا وارد جزییات نمیشم

از اون روز به بعد من و فاطی هر روز یه فوشجدید میساختیم افرادی از قبیل ف.ع یا ز.پ و اینا میومدن فوش امروز رو میپرسیدن و کلا حال میکردن.حالا نمونه فوش هایی که می ساختیم

سیب فنر پرینتر رنگیدندون کرم خورده !!!کش شلوار!اسکنرچوب کبریت خیسو...(جون شما یادم نمیاد)

میدونید بدترین فحشمون چی بود؟ میز کلاس اول 4ینی می خندیدیما

باید هم اطلاعات رو بروز میکردی مثلا اگه یه نفر میخواست فوش بده ماله دیروز رو میگفت اون موقع

بله دوستان این بود از خاطره ی بسیا بسیار مسخره ی فحش سازی ولی خدایی عجب روزای گندی داشتیماینی ادم میخواست خودشو از وسط جر بده.

پنگول .نوشت: اخ اخ دلم واسه اولای سال پارسال تنگ شده

پس فردا .نوشت: من هنوز انتخاب رشته نکردم. بین تجربی و انیمیشن موندم.بچه ها اگه دعا کنید بابام با انیمیشن رفتن من قبول کنه و مدرسه هم قبولم کنه قول میدم نفری بهتون 50 تا نظر بدمراست میگم جون شما

پری.نوشت: یه خورده درد و دل و چرت و پرت نوشتم تو ادامه مطلب از طرف خودم.هر کی مثه من دل و دماغ نداره بره بخونه بلکه بفهمه من چقد بد حال میباشم.

پس فردا.نوشت: نفس توهم که از شایسته بدتری که.حداقل یه اعلام حضوری بکن

پیشی نوشت: اقا قرار بود من عکس از سوتی های برادران نزارما.باور کنید.باور کنید من توبه کردم اما این برادران بی جنبه ن نمیزارن اخه.بدون شرح!

به قول فاطی مزه پرون ابتکارت تو حلقم!

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ یکشنبه 25 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

سلامــــــــــــــــــــــــــ

به همه ی دوستان!مرسی که تو این مدت بهم سر زدید و شرمنده از اینکه بهتون سر نزدم اخه مسافرت بودم کجاش هم به هیچکس هیچ ربطی نداره!اخی خبر خوشی که دارم اینه که نفس جونم و فاطی البته نه اون فاطی که گفتم دوستمه اون فاطی که جزء بچه شرهای کلاسهبهم سر زدنخیلی خوشحال شدم!

البته ادرس وب رو فقط همین دو نفر دارناونا هم لطف کردن و سر زدن.منم به افتخارشون میخوام زنگ های مطالعات رو تداعی کنم

زنگ های مطالعات فقط و فقط خنده بود.یادش بخیر داشتیم سوالات اخر فصل رو جواب میدادیم خانم پرسید: علت اصلی مشکلات زن و شوهر چیه؟ بچه ها کلی جوابهای چرت و پرت دادن!منم یک کلام گفتم: براورده نشدن انتظاراتی که از هم دیگه دارنخانم گفت: خب البته.. حالا میشه اینم گفتبعد دوسه نفر دیگه جواب دادن بعدش نفس گفت :خب خانم براورده نشدن انتظارات دیگهخانم گفت: افرین دقیقا

حالا منو داری! این قیافه م بود

اینم قیافه مهسا و فاطی و نفس:یعنی پکیده بودنا!

به خانم گفتم خب خانم خیر سرم منم همینو گفتم که   خانم سرخ شد و گفت : بچه ها نمیزارن که

قیافه مناخه خدایی چه ربطی داره؟یعنی کلاس رو هوا بود

چقد میخندیدیم ما توکلاسولی هرچقدر بگم که خندتون نمیگیره که باید حضوری باشه! از قدیم گفتن: شنیدن کی بود مانند دیدنبلی!

یه بارم دارکوب جون (بچه های کلاس قضیه رو میدونن!ناظم مونه) اومد تو کلاس دنبال من.نمایندم خوب دیگهرفتم بیرون اومدم تو .خانم جدی. میگم خانم اجازهمیگه نه!!!!میگم چرا اخهمیگه تو کی هستی؟

کلاس رفت رو هوا حالا قیافه منو داریمیگم خانم منم دیگه.بیام تو؟میگه میخوای بیای تو چیکار؟

حالا منو داری این قیافه مهاین قیافه نفسمیگم خب خانم بیام تو سر کلاس بشینم به درس گوش بدمخانم میگه چرا میخوای بیای تو کلاس ما؟داشت گریه م میگرفتخانم بابا به خدا من دانش اموز این کلاسم(حالا اخر سال بود داشتیم کتاب رو دوره میکردیما) بعد کلی که دیگه میخواستم گریه کنم میخنده میگه میدونم دانش اموز این کلاسی بیا تواخه خدایی من حق ندارم گریه کنم خب اخه این چه کاریه ها؟واسه من مزه میریزه.اخه بگو مگه من همسن توئم با من شوخی خرکی میکنیمیخواستم همونجا از وسط جرش بدم

خلاصه خیلی میخندیدیم البته با من لج نبودا چون خیلی دوسم داشت باهام شوخی خرکی میکردچه کنیم دیگه

پ.ن: حالم از هر چی نته بهم میخوره

پا.نوشت!: حال ندارم کسی رو خبر کنم که اپم خودتون بیاید دیگه

پخش و پلا نوشت: خیلی ناراحتم تابستون داره تموم میشه ها

پر رو نوشت: کاش میشد از همه روزهای کلاس ما فیلم گرفت

پیشی نوشت: بدون شرح!(به دلیل اعتراض برادران دیگه عکس از خرابکاری های پسرا نمیزارم.میچسبم به طبیعت.بلی بلیـــــــــــــــ)

لوس خودمی جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگربا این گربه هه بودم.لطفا جو گیر نشید

 




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 21 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

سلامـــــــــــــــ

بله دوستان درست خوندید اشتباه نکرده اید.این ماجرا ماجرای دومیـــــــــن میزی ست که به دست کلاس غیور و پر تلاش ما شکسته شد و به خاطراتــــــــ پیوست.

داستان از اون جایی شروع شد که بعد از امتحانات ترم اول پای راست (فک کنم) ف.م شکست! برای همین کلاس گوگولی ما از طبقه بالا به طبقه پایین انتقال یافت. در همان زنگ تفریح اول دوستان طاقت نیاوردند. یکی روی میز نشسته و دیگری برای شوخی و خنده میز را هل میدهد که میز بیچاره دوام نیاورده و می شکندبیچاره میـــز!

این میز نیز (شعر گفتم!) مانند میز پیشین کلاس پایه ای برایش نماند و مشکلات به جای اینکه کمرش را خم کند پایه اش را خم کرد.فقط تفاوتش این بود که زیادی پایه اش خم شد. این بار نیز مانند سری پیش بنده حضور به هم نیاورده و در دفتر تشریف بداشتم نمی دانم چرا دوستان بدون من به شکستن وسایل می پردازند. البته اینبار به دلیل سابقه خراب ما قرار شد که خودمان پول میز شکسته را بپردازیم که بعضی دوستان موافق نبودند برای همین همان میز در کلاس حضور بداشت(حالا میخوام زمان فعل رو عوض کنم)

معلم ها هم چند هفته ی اول رو تحمل کردند اما دیگه طاقت نیاوردند مخصوصا دبیرفیزیک که خیلی شاکی شده بودند و میز رو به بیرون از کلاس پرت کردند.ما هم زنگ بعد با پررویی تمام میز رو به کلاس برگردوندیم جاتون خالی یه بار من خوردم زمین دوبار یکی دیگه از بچه ها فک کنم سه بار نزدیک بود معلم مطالعات بخوره زمین دوبار معلم ریاضی که یه بارش واقعا تا نزدیک زمین هم رفتن من که به شخصه یه لحظه ترسیدمهر وقت هم دبیر میومد سر کلاس یه نگاهی به میز مینداختیکی از بچه ها از جمله من به طرف میز شیرجه میزد لبه ی میز رو می گرفت پاش رو میزاشت رو پایه ی شکسته لبه رو به سمت خودش می کشید تا پایه صاف بشه بعد جالب اینه که همون لحظه پایه به حالت عادیش بر می گشت!!!اخ می خندیدیما

هروقت خانم ناظم میومد کلاس می پرسید کی میز رو شکونده تا یکی میخواست لو بده بقیه بهش چش غره میرفتن که لو نده بابا

و این بود خاطره ی شکستن میز برای بار دوم

پ.ن : امشب نشستم روی یه کاغذ با دست خط عالیه م30 بار ادرس وبلاگ رو نوشتم تا فردا بدم دست بچه ها .اخه فردا کارنامه هارو میدن 

پس .نوشت: بروبچ کلاس اگه دارید میخونید من هر هفته یه چی می نویسم پس سر بزنید 

پیش.نوشت: دلم واسه همه تنگ شده و میشه 

پا نوشت!: حال و حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم 

پخش و پلا نوشت: حســــــــ هیچ کاری نیست به جز استرس واسه کارنامه. 

پیدا نوشت: ایشاا... بچه ها یادشون نره به وبمون سر بزنن 

پس فردا نوشت: از رنگ صورتی خوشم نمیاد. 

پیشی. نوشت:قابل توجه بعضی دوستان! عکس پایینی 

زشته برادران اخه این چه کاریه می کنید؟(شوخی کردم حالا نیاید یقه منو بگیرید مگه من نوشتم؟)




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ سه شنبه 6 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

سلامــــــــ

ما کلا با وسایل مشکل داریم.اخه خیلی دست و پا گیرن. خیلی راحت میشکونیمشون یا اصلا ورشون میداریم تا توی دست و پا نباشن.میز کلاســــــــ هم یکی از همین وسایل بود البته بعد از در کلاســــــــ .

قبل از امتحانات ترم اول (خیلی قبل) راستشو بخواین اون روزی که دوستان دسته گل به اب دادن من غایب بودم اما همین که فرداش اومدم فهمیدم اوضاع از چه قرارهـــــ و شیطونیــــــــ بروبچ گل کردهــــــ . حیف من نبودم

وقتی اومدم تو کلاس دیدم به به میز پایه نداره یعنی داره ولی اینقد کجه که اصلا معلوم نمیشه پایه داره!!! کلا میز کج بود البته پایه که هیچی انگار از وسط نصف شده بود!درست وسط میز یه خط بود که انگار از روی اون تا میخوره بعد میزاری تو جیبت میبری خونه فردا دوباره میاریش! 

جالبتر از اون اینه که هر کی میخواست رد شه پاش به میز گیر میکرد میخورد زمین!!! خودم به شخصه دوبار نزدیک بود با صورت پخش زمین شم! اخه این چه کاریه دوستان هم منتظر سوتی دادن من هستن دیگهـ

حالا فرض کنین معلم تو اوج درس دادنه همه دارن گوش میدن خودش رفته تو حس و حال درس دادن یهو پاش گیر میکنه نزدیکه که بخوره زمین مگه بعدش کلاس اروم میشه؟ نهــــــ کهــــــ نمیشهـــــ جانمــــــ

دیگه خودمون خجالت کشیدم از این وضع میز بردیمش یه میز چوبی محکم اوردیم قبلش اون چند روزی که میز رو برده بودیم قرار بود یه میز جدید بدن چند روز نیومد اون چند روز معلم ها به جای میز صندلی داشتن! صندلی هم که تا باهاش شوخی کنی پخش زمین میشه!خلاصه یادش به خیر چقد بچه ها زمین خوردن چه حالی میداد

پ.ن : به قول تانیا اصــــــــــــلا حسش نیستــــــــــــــ

پس.نوشت: دلم میخواد خودمو خفه کنمــــــــــ

پیش.نوشت: چهارشنبه کارنامه ها رو میدنــــــــــ

پیدا .نوشت: نمیدونم چرا از امو خوشـــمـــــ نمیاد.

پا .نوشت! : حالمـــــ از هر چی فیلم عاشقونه ست بهم میخورهاه اه اه ...

پخش و پلا.نوشت: بدون شرح!عکس پایینی!




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

یه روز چهارشنبه بود زنگ تفریح یکی از دوستان روی میز نشسته بود نفس رفت پیشش و شروع کرد به حرف زدن منم رفتم پیشش که یهو گفت : اه اقا چقد بی ادبی خوب دماغتو پاک کن.ایش

من با تعجب به بنده خدا نگاه کردم جا خورده بود! گفت ت... راست میگه ؟ منم به نفس نگاه کردم و شیطونیم گل کرد گفتم: اه ... خاک تو اون سرت پاکش کن حالم بهم خورد ! بیچاره شده بود رنگ لبو! هی به دماغش دست می کشید هیچی نبود اخه! من و نفس هم می گفتیم اه اه بدترش کردی! اونم رفت بیرون صورتش رو بشوره! من و نفس هم زدیم زیر خنده!!!

نفس رفت پیش استاد (لقب یکی از بچه ها)گفت : این مسئله... اه اه ... دماغت رو پاک کن منم با تعجب رفتم پیشش و مثه نفس گفتم خاک تو اون سر بی ادبت کنن! اونم بیچاره مونده بود البته اخرش فهمید و می خواست لهمون کنه! فک کنین تقریبا من و نفس این بلا رو سر 10 نفر اوردیم بیچاره ها سرخ میشدن عین اژیر ماشین پلیس!!!

زنگ تفریح زنگ سوم بود... چند هفته بود که در کلاس ما خراب بود یعنی وقتی بسته میشد دیگه باز نمیشد . منم مامور بودم که با یه خط کش در رو باز کنم .خلاصه شده بودم در بازکن!! زنگ تفریح شیطونی دوستان گل کرد با همون خط کش که فرشته ی نجات بود قفل در رو کامل باز کردن و در رو محکم بستن!(همه بروبچ تو کلاس بودن) 

خلاصه خیلی خندیدم یکی رفت پیش در دید در باز نمیشه برگشت جیغ زد و گفت : من نمیخوام بمیرم!!! من 100000 تا ارزو دارمهمه زدن زیر خنده.همه داشتن سروصدا میکردن میزدن و میرقصیدن!منم بلند گفتم بچه ها نترسید ارامش خودتونو حفظ کنین. یه لحظه کلاس اروم شد و بعدش همه جیغ کشیدن و زدن زیر خنده

کلا الکی خوشیم ما! اینقد جیغ زدیم و سروصدا کردیم که خانم س اومد خیلی هم مضطرب بود گفت : خیلی خوب اروم باشید من الان میام (اینا رو از پنجره کلاس گفت) رفت و ماهم دوباره سروصدا کردیم! که صدای چکش اومد . بچه ها ساکت شدن دیدیم سرایدار مدرسه داره لولا در رو در میاره بچه ها که از خنده روده بر شده بودن نمیتونستن خودشون رو نگه دارن .خلاصه در رو از لولا در اوردن! ما هم همه اروم مثه دخترای خوب رفتیم پایین تو سایت نشستیم و کلاس مطالعات برگزار شد...

زنگ بعد ک زبان داشتیم همین که دبیر اومد سر کلاس خشکش زد در کنده شده بود و کنار کلاس بود کلاس هم بی در بود 

خیلی اون روز باحال بود.خیلی هم خوش گذشت. من مفصل نگفتم همین قدر که اگه یکی از بچه ها اینو خوند اون روز رو یادش بیاد و کلی بخنده...

با تشکر نماینده کلاس




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ شنبه 3 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

جدیدا زیر این یکی پسته

سلام من ت.ا هستم. یه دختر از کلاس اول 4. . من اول دبیرستان یعنی بهتره بگم ما اول دبیرستانیم. من این وبو درست کردم تا تمامی خاطرات خوب و بد کلاس اول 4 رو توش بنویسم. کلاس اول 4 توی یه دبیرستان . امیدوارم هر وقت یکی از بچه های کلاس این وبو می بینه به یاد تمامی خاطرات خوب و بدی که همه با هم داشتیم بیافته.

من نماینده کلاسم از اول سال تا اخر سال (ظاهرا) بعضی وقتا من بچه ها رو اذیت می کردم و بیش تر مواقع اونها من رو اذیت می کردن! توی کلاس ما هر کس خصوصیتی خاص داشت ما روی هر کس لقب گذاشته بودیم اسم هایی که یا کپی برابر اصل شخصیت اون فرد و گاهی هم درست برعکس ! اگه میخواین خاطرات کلاس ما رو بخونین بیاد برین ادامه تا هر 30 نفر رو خوب بشناسین!

+ بعضی مواقع مطالب خنده دار هم واسه خندوندن شما قرار میگیره امیدوارم لذت ببرید.

ظاهرا ادامه مطلب خراب شده پس برای خوندن اسامی برید به صفحات جانبی




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط نماینده کلاس!

سرگرمی آلامتو

قالب وبلاگ

گالری عکسفا

گالری عکس آلامتو

تبادل لینک رایگان

فال