تبلیغات
خاطرات بچه های کلاس اول 4
خاطرات بچه های کلاس اول 4
تمامی خاطرات و دلنوشته ها....
سلامـــ.
دیدم نفس پرداخته به خندوندن ملت منم گفتم یه خاطره بنویسم.
زنگ مطالعات بود و بچه ها بسی خسته!
چهارشنبه زنگ آخر اونم مطالعات یعنی چی؟....درسته دوستان یعنی بدبختی.
هیچی دیگه همه وا رفته بودن مثه چی فقط گوش میدادیم تا تموم شه.دبیر محترمه داشتن حرف میزدن که از کنار تخته گذشتن دقیقا 1 ثانیه به جون نفس 1 ثانیه بعد از اینکه از کنار تخته سیاه رد شد یه تابلو عکس بود بالای تخته افتاد پایین!
ینی معلم اینطوری شد جون خودم:
حالا همه بچه ها خودشون رو نگه داشته بودن نخندن ! :) اخه خیلی بد بود اگه 1 ثانیه دیر رد شده بود به جون همین نفس مغزش متلاشی شده بود خیلی محکم خورد زمین!
هیچی دیگه 30 دیقه مونده بود خانوم با این وضعیت که نمیتونست درس بده .اول یه خورده ساکت بود و اینور اونور میرفت بعد که رفت بیرون کلاس بعدم تصمیم گرفت که دیگه درس نده .
اینقدر خوشحال شده بودیم همه انرژی گرفتیم اون بدبخت هی تو سالن راه میرفت و با خودش پچ پچ میکرد
همین که دبیر رفت بیرون کلاس پوکید
بچه ها یادتونه چقد خوشحال بودیم؟از خوشحالی سرمون رو از پامون نمیشناختیم
هی روزگار چه روز خوبی بود :)
این پست به درخواست فلفل (فاطی م) نوشته شد.باشد که پاینده باشید

پخ .نوشت:یه عکس بد گذاشتم ادامه مطلب ...اینکه یه کودک توسط یه کوسه خورده شد.اگه دلش رو دارین برید ادامه.

پل .نوشت : بدون شرح!



بازم میگم اگه دلش رو دارید.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.ترسناکه ها
.
..
.

..
.
.
.
.
.
.


.
.
.
این بچه هه رو کوسه خورده ها
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..

..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.مطمئنی؟












..
























.
























.




















.از من گفتن بود دیگه خود دانی




















.








































.ایناهاش برو پایین تر











.




































کصافط چقدر هم نازه
به عمه خودتون فوش بدید من راست گفتم! بگو دروغم چی بود تا بت بگم





طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 شهریور 1392 توسط نماینده کلاس!

سرگرمی آلامتو

قالب وبلاگ

گالری عکسفا

گالری عکس آلامتو

تبادل لینک رایگان

فال