خاطرات بچه های کلاس اول 4
تمامی خاطرات و دلنوشته ها....

یه روز چهارشنبه بود زنگ تفریح یکی از دوستان روی میز نشسته بود نفس رفت پیشش و شروع کرد به حرف زدن منم رفتم پیشش که یهو گفت : اه اقا چقد بی ادبی خوب دماغتو پاک کن.ایش

من با تعجب به بنده خدا نگاه کردم جا خورده بود! گفت ت... راست میگه ؟ منم به نفس نگاه کردم و شیطونیم گل کرد گفتم: اه ... خاک تو اون سرت پاکش کن حالم بهم خورد ! بیچاره شده بود رنگ لبو! هی به دماغش دست می کشید هیچی نبود اخه! من و نفس هم می گفتیم اه اه بدترش کردی! اونم رفت بیرون صورتش رو بشوره! من و نفس هم زدیم زیر خنده!!!

نفس رفت پیش استاد (لقب یکی از بچه ها)گفت : این مسئله... اه اه ... دماغت رو پاک کن منم با تعجب رفتم پیشش و مثه نفس گفتم خاک تو اون سر بی ادبت کنن! اونم بیچاره مونده بود البته اخرش فهمید و می خواست لهمون کنه! فک کنین تقریبا من و نفس این بلا رو سر 10 نفر اوردیم بیچاره ها سرخ میشدن عین اژیر ماشین پلیس!!!

زنگ تفریح زنگ سوم بود... چند هفته بود که در کلاس ما خراب بود یعنی وقتی بسته میشد دیگه باز نمیشد . منم مامور بودم که با یه خط کش در رو باز کنم .خلاصه شده بودم در بازکن!! زنگ تفریح شیطونی دوستان گل کرد با همون خط کش که فرشته ی نجات بود قفل در رو کامل باز کردن و در رو محکم بستن!(همه بروبچ تو کلاس بودن) 

خلاصه خیلی خندیدم یکی رفت پیش در دید در باز نمیشه برگشت جیغ زد و گفت : من نمیخوام بمیرم!!! من 100000 تا ارزو دارمهمه زدن زیر خنده.همه داشتن سروصدا میکردن میزدن و میرقصیدن!منم بلند گفتم بچه ها نترسید ارامش خودتونو حفظ کنین. یه لحظه کلاس اروم شد و بعدش همه جیغ کشیدن و زدن زیر خنده

کلا الکی خوشیم ما! اینقد جیغ زدیم و سروصدا کردیم که خانم س اومد خیلی هم مضطرب بود گفت : خیلی خوب اروم باشید من الان میام (اینا رو از پنجره کلاس گفت) رفت و ماهم دوباره سروصدا کردیم! که صدای چکش اومد . بچه ها ساکت شدن دیدیم سرایدار مدرسه داره لولا در رو در میاره بچه ها که از خنده روده بر شده بودن نمیتونستن خودشون رو نگه دارن .خلاصه در رو از لولا در اوردن! ما هم همه اروم مثه دخترای خوب رفتیم پایین تو سایت نشستیم و کلاس مطالعات برگزار شد...

زنگ بعد ک زبان داشتیم همین که دبیر اومد سر کلاس خشکش زد در کنده شده بود و کنار کلاس بود کلاس هم بی در بود 

خیلی اون روز باحال بود.خیلی هم خوش گذشت. من مفصل نگفتم همین قدر که اگه یکی از بچه ها اینو خوند اون روز رو یادش بیاد و کلی بخنده...

با تشکر نماینده کلاس




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ شنبه 3 تیر 1391 توسط نماینده کلاس!

سرگرمی آلامتو

قالب وبلاگ

گالری عکسفا

گالری عکس آلامتو

تبادل لینک رایگان

فال

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic