تبلیغات
خاطرات بچه های کلاس اول 4
خاطرات بچه های کلاس اول 4
تمامی خاطرات و دلنوشته ها....

سلامـــــــــ.

در اقدامی مهم میخوام عرض کنم به خدمتتون که من زنده میباشم.نه اینکه خیلی ازم خبر گرفتین!گفتم یه اپی کنم از نگرانی در بیاین واقعا 

امروز جیغ جیغو اومده بود مدرسه! رفته رشته ی معماری .خیلی خوشحال شدیم جمیعا!به مناسبت افتخار ورود نه چندان مهمش میخوام اپ کنم وب از حالت پوسیدگی در بیاد.این نفس هم انگار نه انگار!چسبیده به درس و مشق.من نمیدونم میخواد اخر به کجا برسه با این همه درس خوندن اخه

در این اپ زنگ های بسیار جالب و هیجان انگیز زیست رو میخوام به تصویر بکشم که بسی خوفناک بود

این معلم بسیار بسیار بسیار محترم ما از همون جلسه ی اول به قول معروف اب پاکی رو ریخت رو سرموناخه نه اینکه ما اصلا به شیطونی معروف نبودیم و اینا...یعنی زنگهای زیست تنها زنگی بود که ما واقعا به عنوان دانش اموز پشت صندلی ها می نشستیم.بلیــــــــــ

یه روز اومد سر کلاس همه بچه ها داشتن با هم حرف میزدن،جیغ میزدن،میخندیدن .اومد نشست پشت میز و در حالی که دماغش رو چین داده بود با تاسف به همه نگاه میکرد همه نشستن اروم سر جاشون.یهو وسط اون سکوت یکی از اون اخر داد زد فاطی! و یک عدد جامدادی رو پرت کرد!خلاصه کلاس رفت رو هوادر همون لحظه خانم در حالی که انگار چیزی رو میشمرد گفت: . سن ،صفر! شعور ،صفر! ادب ،صفر!کلاس، صفر!

مثلا داشت سرزنش میکرد.قشنگ معلوم بود همه خودشونو نگه داشتن تا نخندن.خدایی خیلی بامزه ضایع میکرد.

مثلا ازش میپرسیدی چرا این ویتامین اینجوریه و... می گفت : حالا من ازش میپرسم ببینم چرا اینجوریه!

یه بار داشت درس میداد که ویتامین توی جگر ماهی که ما میخوریم هم هستملودی گفت: ای مگه جیگر ماهی رو هم میخورن؟!

خانم یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت: والله من سر سقره شما نبودم ببینم میخورین یا نهدفعه بعدی خواستین ماهیبخورین منو خبر کن ببینم میخورین یا نهتا اخر کلاس همه داشتن میخندیدن.

یا یه بار داشت درس میداد که انسانها از نوع مرده خوار هستند... یهو نفس داد زد: وای نه.خانم مرده؟

خانم دوباره یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت: پــ نــ پـــ! مثلا داری مرغ میخوری مرغه داره قد قد میکنه!!! اون داره قد قد میکنه پاش تو دهن توئه!!!نمیدونین اون روز چه قد خندیدیم!!!

یه بار هم با جدیت تمام داشت درس میداد در مورد یه دانشمند به اسمه ون هلمونت.چند دقیقه بعد که رفت سر دانشمند بعدی در موردش توضیح که داد میخواست اسمشو بگه با تاکید و کشش خاصی دوباره گفت: ون  هل  مونت!

اول هیچکس چیزی نگفت اما یدفعه کلاس پوکید!نمیدونین با چه اعتماد به نفس و تاکیدی گفت.داشتیم می مردیم از خنده

یا یه بار دیگه فاطی چون تصادف کرده بود 1 ماه نیومد مدرسه .بعد یه ماه که اومد دستش باندپیچی شده بود خانم گفت: تو کجا بودی و اینا...فاطی هم شروع کرد به تعریف کردن به اخراش که رسیده بود گفت:خلاصه 6 متر پرت شدم بیرون از ماشین!

خانم با تعجب گفت:6 متر!!! بعد ریلکس شد و گفت: هان.پس اونوقت چرا نمردی ؟

کلاس رفت رو هوا

ولی معلم باحالی بود از نظرمن! حالا امسال که معلممون واسه زیست عوض شده تازه قدر اون کابوس هر شب رو میدونیموالا!

پ.ن: قراره تو ابان واسه درس امادگی دفاعی 3 روز ببرنمون شلمچه.به نظر میاد خوش میگذره.اما شاید بابای من اجازه ندهدعا کنین اجازه بده خیلی دوس دارم برم

پس فردا نوشت: امسال هم اتفاقات جالبی میوفته از این به بعد اتفاقات دوم تجربی رو هم (بله من رفتم تجربی!) می نویسم.فقط اخرش میگم این ماله کلاس اول 4 یا دوم تجربی.

پنگول نوشت: به امید دیدار یه پست از نفس!

همینو کم داشتیم!

 




طبقه بندی: خاطرات کلاس اول 4،
ارسال در تاریخ یکشنبه 23 مهر 1391 توسط نماینده کلاس!

سرگرمی آلامتو

قالب وبلاگ

گالری عکسفا

گالری عکس آلامتو

تبادل لینک رایگان

فال